۱- صبح خانم ظرافت از خبرنگارهای واحد مرکزی خبر برای گرفتن توضیحاتی درمورد میمونهای سبز آفریقایی که این روزها دستاویز رسانه های غربی شده مراجعه کرده بود که ناخواسته کلی ماجرا پیش اومد ، هرطوری بود جمع و جور شد. امان از دست مقررات دست و پاگیر و ظرافت های برخورد با دوستان خبرنگار...
۲- امروز دم غروب بعد مدتها فرصت شد تا در باغچه ی کوچولوی منزل کمی عکاسی کنم. خیلی لذت بردم.جای همه ی شما خالی، این گلها تقدیم به شما دوستان نازنینم.




درسته خیلی از دوستان نازنینم بابت اینکه کمتر احوالی ازشون پرسیدم و یا وقتی براشون نگذاشتم دلخور شدند ولی همین که بدونید به گواه خیر خواه و بدخواه علیرغم کارشکنی ها و دست اندازی ها کار تیمی که مسئولیتش با من بود کمترین عیب و نقص رو داشت مطمئنم که خوشحال خواهید شد.
باید از شمس الملوک عزیز پرسید که " کی گفته اعتماد به نفس خردادی ها کاذبه؟"
![]()
عجب ماهیه این خرداد ماه
میگید نه برید در موردش مطالعه کنید
به همه ی متولدین خرداد از جمله خودم تبریک میگم
سلام دو سه روزی میشه که یک دوست بسیار عزیز بنام سپیده برای اینکه مشق عشق رو فراموش نکنیم یک سرمشق بسیار زیبا برامون گذاشته که باهم تمرین کنیم. البته این خانم معلم مطلب رو به صورت کامنت برای من گذاشته بود و حیفم اومد که دوستان دیگه ای که به اینجا سرمیزنند این رو نبینند برای همین کل مطلب رو که ایشون از قول جبران خلیل خبران نقل کردند عیناْ اینجا می گذارم که همه باهم لذتش رو ببریم:
"به تمامی دوستانی که به این جمع صمیمی سر می زنند
حال که صحبت از مشق عشق است اجازه بدید که از آقای "جبران خلیل جبران" مشقی بگیریم که به زیبایی تعلیم عشق می دهد :
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید ، هر چند راه او سخت و ناهموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید، هر چندکه تیغهای پنهان در بال وپرش ممکن است شما را مجروح کند.
هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید ، هر چند دعوت او رؤیاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند .
زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد .
وچنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند .
وچنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می کند ، همچنین تا عمیقترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد.
عشق شما راچون خوشه های گندم دسته می کند
آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد.
و سپس به غربال باد دانه را کاه می رهاند ، و به گرد ش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن برون آید.
سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید ، و بعد از آن شما رابر آتش می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.
عشق با شما چنین رفتارها میکند تا به اسرا ر قلب خود معرفت یابید و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزیی از آن شوید.
اما اگر از ترس بلا و آزمون ، تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید،
خوشتر آنکه عریانی خود بپوشانید و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید،
به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست ؛جایی که شما می خندید اما تمامی خنده ی خود را بر لب نمی آورید ومی گریید اما تمام اشکهای خود را فرو نمی ریزید
عشق هدیهای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.
و هدیه ای نمی پذیردد مگر از گوهر ذات خویش.
عشق نه مالک است و نه مملوک،زیرا عشق برای عشق کافی است.
وقتی که عاشق می شوید مگویید " خداوند در قلب من است "بلکه بگویید "من در قلب خداوند جای دارم".
و گمان مبرید که زمام عشق در دست شماست ،بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته ببیند حرکت شما را هدایت می کند .
عشق را هیچ آررو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد.
اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.
آرزو کنید که رنج بیش ز حد مهربان بودن را تجربه کنید .
آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی برخاک ریزید.
آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشایید و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است
آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید، آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پرسپاس به خانه آیید، وبه خواب با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او."

وای خدای من چه sms قشنگی امروز گرفتم. فکرش رو بکن چه شود بعد حدود 20 سال این اتفاق دلپذیر و قرار دیرین داره نزدیک میشه. البته خیلی ها هم خیلی بیشتر از این منتظرش بودند. برای من و هم دوره ای های من حدود 20 ساله.....
فقط خدا کنه بهش برسم فکر میکنم این روزها ایران نباشم
اما متن پیام کوتاه چی بود؟
گردهمایی دبیران و دانش آموختگان دبیرستان نمونه دولتی امام صادق(ع) تهران {استقلال سابق}
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387 ساعت 4 الی 7 بعد از ظهر
مکان: تهران میدان آزادی ، ضلع شرقی پارک المهدی، خیابان محمد خانی، کوچه سراج زاده دبیرستان امام جعفر صادق(ع)
از شما معلم و همشاگردی عزیز دعوت می شود در این ضیافت بیاد ماندنی شرکت فرمائید.
اگر شماهم عضو این گروه هستید یا کسی رو میشناسید که این اطلاعیه گردهمایی شاملش بشه بسم اله ....
اگر رسیدم به این برنامه و در اون حضور داشتم حتما درموردش می نویسم و عکس میگذارم. فکر میکنم جالب بشه
وقتی رویدادهای سالی رو که امروز در آخرین ساعاتش به سر می بریم مرور می کنم و ناکامی ها و غمها و کامروایی ها و موفقیتهای خودم رو باهم و در یک مجموعه میبینم خوشحالم که برآیند این دو در مجموع سال خوبی برام بوده و کامرواییها و موفقثتهای قابل توجهی رو داشتم که سایه اش تلخی ها و شداید رو پوشانده و درکل سال موفقی بوده بخصوص که به شمار دوستان خوب و مفید و ارزشمندم تعداد زیادی افزوده شده از جمله تو
از طرفی سال آینده که تا چند ساعت دیگه به استقبالش میریم سرشار از بیم و امیدهاست به نظر سالی سخت و سرنوشت ساز برای من هست. برخی از اقدامات و رویه هایی رو که طی سالها و ماههای گذشته شروع کردم به طور قطع در سال 87 به نتیجه میرسه و دو یا سه تصمیم کلان در زندگیم رو هم باید در این سال اتخاذ و عملی کنم
برای همین از تو دوست گلم می خواهم که برام دعا کنی که این سال سرنوشت ساز برای من به خوبی و موفقیت بگذره
من هم برای شما و تمامی دوستانم آرزوی موفقیت و سلامت میکنم و از خداوند میخوام در رسیدن به اهدافتون یار و مددکارتون باشه
سال سرشار از سلامتی و سرور و کامیابی براتون آرزو میکنم
نوروز مبارک
من رأی می دهم
قرار نسیت این وبلاگ سیاسی بشه پس از شرح مفصل دلیلم برای شرکت در انتخابات صرفنظر میکنم . فقط همین قدر که هنوز معتقدم با روشهای دموکراتیک میتونیم جلوی انحصار قدرت، غارت ثروت، تمامیت خواهی و دیکتاتوری رو بگیریم . هرچند قواعد بازی نادیده گرفته شده ولی باید نقشه بازی حریف رو به هم ریخت ...
باخبر شدم تعدادي از دانشآموخته هاي دبيرستاني كه دراون تحصيل كردم در دورههاي قبل وبعد ما با كادري كه توي همون مدرسه شاغل بودند جمع شدند و يه مدرسه درست حسابي از نظر كيفيت آموزشي راه انداختند. با يكي از دوستان كه درگذشته و حال معلم بنده بوده و به تازگي از سفر خارج از كشور برگشته قرار گذاشتيم سري به اين مدرسه بزنيم و امروز رو براي اينكار انتخاب كرديم.
حدود ساعت 1 ظهر بود كه به مدرسه رسيديم و متوجه شديم به مناسبت سالگرد پيروزي انقلاب مراسمي توي نماز خونه دايرشده.
گذشته از سخنرانيها و ادعاهاي تكراري كه توي اين روزها ميشنويم. برنامه دركل جالب بود مخصوصا اينكه ما بدون اطلاع قبلي رفته بوديم اونجا و كمي هم جو تحت تاثير حضور ما قرار گرفت.
مدير اون سالهاي ما كه الان ديگه سني بالاي 60 سال داره براي معرفي ما به دانشآموزايي كه همه با كنجكاوي ما رو برانداز ميكردند ميكروفن رو به دست گرفت و حسابي مارو شرمنده كرد
فكر ميكنيد چطوري؟
الان بهتون ميگم: براي اينكه به دانشآموزهاي حال حاضر بگه كه دانشآموزان گذشته كي بودند و به چه موفقيتهايي رسيدند، اشاره به من كرد و گفت: " اين مصطفي يي كه ميبينيد شرورترين، چموش ترين،سرکش ترین درسنخوان ترين و ... دانشآموزي بوده كه من توي عمركاريم ديدم. که براي خودش الان كسي شده و يه مدير فلان و روزنامه نگار موثر توي جامعهاست. حالا ببينيد بقيه دانشآموزان من كه همه از اين بهتر بودند به كجاها كه نرسيدند."
آقا چشمتون روز بد نبينه مجلس تركيد و خنده و پچ پچ و ...
بعد مراسم هم هر چي پسر بچه شر و شيطون بود دورم رو گرفتند و با سوالاتشون ميخواستند بفهمند كه چطوري آقای مدير با اون جذبه و صلابت كه هزاران دانشآموز از زير دستش بيرون اومده رو عاصي كرده بودم
جاي همهي شما خالي بعد مدتها يك روز بسيار لذت بخش رو تجربه كردم و تقريبا برگشتم به حدود 20 سال پيش
حالا خدايي شما بگيد اصلا اين حرفها به من يكي ميچسبه؟!!!



